تبلیغات
خاطرات یک جنین
 

 

بایگانی

آرش(7)

موضوع

عمومي(7)
آرشیو

  تیر 1384 (7)

 

لینکها

سرد (-)
زنده بگور (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو


 

خبر نامه

 

آمار وبلاگ

Today :
Yesterday :
Total post :
Total comment:
Counter :

 

 

CopyRight 2005 - All rights reserved

Design by sard

 

 

 

 

 

سقوط [عمومي , ]

 

   پسرک از فرط خستگی تاب راه رفتن نداشت. اودر مسیر پیشرفت

چندانی نکرده بود.هفده سال پیش قدم در این راه پر مخاطره گذاشته

 بود.در راه به افرادی بر می خورد که بریده بودند یا پیکر بی جانشان

نصیب کفتارهاو لاشخور ها شده بود.اما او نباید به سرنوشت آنها

دچار می شد. او مصمم بود وباید از آن کوه بالا می رفت.

خستگی ودرد.

قوایی برایش نمانده بود . حال به یک تخته سنگ خیره شده بود

که زیاد با آن فاصله نداشت. با امید اینکه در آنجا استراحت کند

 بی اختیار قدم ها را یکی پس از دیگری برمی داشت.

با هر قدم به سنگ نزدیکتر می شد. از آغاز راه این اولین

توقفش بود.از کنار سنگ حرکت کرد و به بالای آن رسید.

به آرامی روی آن نشست.وقتی داشت استراحت می کرد به

همه چیز فکر می کرد. تک تک خاطرات بی ارزش خود را از

 نظر گذراند.در افکاری که وجود نداشت اما به اوتعلق داشت

 قو طه ور شده بود.هنگامی به خود آمد که داشت با  سر عت شگفت

 آ وری همراه آن تخته سنگ،به ته دره سقوط می کرد... 

      سنگ در راه بلند شد ،چندین ملق بلند زد و مغز او را متلاشی کرد.

عجیب بود که صدای بلند خرد شدن پیکر بی جانش توجه هیچ یک از

همراهان دیرینش را جلب نکرد.

حال نوبت به کفتارهاو لاشخور ها رسیده تا نقش خود را ایفا کنند.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

رنج [عمومي , ]

 

 از پنجره به بیرون نگاه می کنم.تو را می بینم که با تمام وجود

قابل رویت نیستی. از من می رنجی. بدون هیچ دلیلی از من

 گریزانی. رنجش تو آزارم میدهد.من از تو دور می شوم.

به هیچ می رسم.نور مرا آزار می دهد.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

[عمومي , ]

 

از یاد رفته ام . متروک هستم. من کویری هستم که پیکر  پر چین و چروکم

خبر از شکستی دیگر می دهد.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

سکوت [عمومي , ]

 

 صدای سکوت مرا کر می کرد. وقتی که کر شده بودم نمی فهمیدم صدا

هست . دیگر در صداقت این سکوت شک داشتم. شاید این سکوت ناقل

پیامی بود. همه جا تاریک بود.حال ، نمی بینم ، نمی شنوم . بر اندیشه ی

 من چیزی جز سکوت حاکم نیست.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

[عمومي , ]

 

آنها با تمام وجود در خواب خود فرو می روند و حتی به نعره های

خشونت بار تو نمی نگرند. حتی.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

خاکستر [عمومي , ]

 

خرد شدن او تاریکی را ارضا می کرد.چه تاریک. نوری وجود نداشت .

سکوت.سکوتی که خبر ازسقوط قطعه ای دیگر از او را می داد.

او له می شد و باد خاکستر او را به  صورتم می کوبید.

او می سوخت و می ریخت. 


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

منجمد [عمومي , ]

 

چشمانم بسته بود . نفس های سخت او را حس می کردم. خس خس میکرد. صدایش آزارم می داد . دلیلی برای گشودن چشمانم نبود . وحشت عجیبی مرا از درون می گداخت! می سوختم . این حس ترس نبود. دنبال صدا بودم. نفرت عمیقی وجودم را فرا می گرفت. من یخ زده بودم.


 


 

[+] || Comments

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های قبلی

سقوط

رنج

سکوت

خاکستر

منجمد


صفحات وبلاگ