پسرک از فرط خستگی تاب راه رفتن نداشت. اودر مسیر پیشرفت
چندانی نکرده بود.هفده سال پیش قدم در این راه پر مخاطره گذاشته
بود.در راه به افرادی بر می خورد که بریده بودند یا پیکر بی جانشان
نصیب کفتارهاو لاشخور ها شده بود.اما او نباید به سرنوشت آنها
دچار می شد. او مصمم بود وباید از آن کوه بالا می رفت.
خستگی ودرد.
قوایی برایش نمانده بود . حال به یک تخته سنگ خیره شده بود
که زیاد با آن فاصله نداشت. با امید اینکه در آنجا استراحت کند
بی اختیار قدم ها را یکی پس از دیگری برمی داشت.
با هر قدم به سنگ نزدیکتر می شد. از آغاز راه این اولین
توقفش بود.از کنار سنگ حرکت کرد و به بالای آن رسید.
به آرامی روی آن نشست.وقتی داشت استراحت می کرد به
همه چیز فکر می کرد. تک تک خاطرات بی ارزش خود را از
نظر گذراند.در افکاری که وجود نداشت اما به اوتعلق داشت
قو طه ور شده بود.هنگامی به خود آمد که داشت با سر عت شگفت
آ وری همراه آن تخته سنگ،به ته دره سقوط می کرد...
سنگ در راه بلند شد ،چندین ملق بلند زد و مغز او را متلاشی کرد.
عجیب بود که صدای بلند خرد شدن پیکر بی جانش توجه هیچ یک از
همراهان دیرینش را جلب نکرد.
حال نوبت به کفتارهاو لاشخور ها رسیده تا نقش خود را ایفا کنند.